تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مریم حقیقت)
پیچک ( مریم حقیقت)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

حضرت خير العسل

**

يک نفر دارد دلم را آب وجارو مي زند
فرق زخمي غزل را عشق دارو مي زند

گوش هستي را نداي يا علي پر کرده است
حضرت خير العسل در سينه کندو مي زند

يا علي و يا علي ويا علي ويا علي
صد طپش در صد طپش قلبم علي گو مي زند

يا علي مي بارد از کل زمين وآسمان
آدم وجن وپري با عشق زانو مي زند

غرق درياي حضور حق شدم با نام تو
دستهاي بي قرارم رنج پارو مي زند

از وجودت آفتابي مي شود خورشيد تا
آسمان عطر حضورت را به گيسو مي زند

مکه مقصود تمام عاشقان عالم است
تا که نام يا علي از کعبه سو سو مي زند

دستهاي ضامنش آغشته با نام عليست
او که بر بال ملائک طرح آهو مي زند

تا نگاه روشنت مولاي درويشان شده است
کل ذرات دوعالم با تو ياهو مي زند

اشهد ان...شهادت مي دهم مولاي من
در تو مي آيد خدا با عشق اردو مي زند

 

مریم حقیقت

يا علي

http://www.shereno.com/2102/7803/79542.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح دوم, | بازديد : 313

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

حالم از زندگي به هم....


**

خسته از بي کسي نشسته دلت
گوشه اي کنج اين جهان غريب
در تو تکرار مي شود هر روز
سهم تلخي از آسمان غريب

شانه هايت عجيب طوفانيست
چشمهايت هنوز غم دارند
مي خزد سمت دفتر شعرت
دستهايي که عشق کم دارند

هي غزل مي شود که((تنهايم
زندگي درد مي کشد درمن
در خود آغاز مي شوم بانو
روح من را اگر تو باشي تن

آه تلخ است روز وشبهايم
هر چه احساس مي کنم درد است
-گريه هايي که باورت بشود
چشمهاي دروغ او مرد است-

تو نبودي خدا که مي داند
همه ي عمر درد بود وعذاب
هيچکس باورم نکرده عزيز
من حسرت کشيده را درياب))

با خودت فکر مي کني آهوست
چه نجيب وبزرگ بوده دلش
شب ِ تلخيست ونمي بيني
که چه اندازه گرگ بوده دلش

قفسش را شريک خواهي شد
در تو تقسيم مي شود قلبت
کم کم از شعر،هر چه آزاديست
باز تحريم مي شود قلبت

***
ديگر انگار تلخ وتنها نيست
مي رود سمت خواهشي ديگر
تو تنهايي ودروغ بزرگ
تو وخوشبختي ونگاهي تر

***
درد يعني همين که ميبيني
درد يعني غزل شدن هر شب
درد يعني دوباره مي ترسم
هي همو سکشوال شدن در تب

به خودت آمدي وميبيني
جاي عشقي که در دلت خاليست
گرگ شب آمده به گله زده
وتو بره ترين که قلبت نيست

باز بايد خدا خدا بکني
ديگر از زندگي بريده شدي
خواستي مرهم کسي باشي
که شکستت،که داغديده شدي

درد يعني:من ومن و اين شعر
درد يعني:خدا!نمي بيني
مي سپارم تو را به آنچه تويي
تا قيامت مرا نمي بيني

 

 مریم حقیقت

ياعلي

http://www.shereno.com/2102/7803/76524.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح دوم, | بازديد : 222

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

تلفيق واژه و نور

 

السلام آشناي سبز حريم گامهاي هميشه شعله ورت!

مادر عاشقانه هاي خدا !به سلامت شروع بال وپرت

 از کدامين ستاره مي آيي ،که پر از آفتاب ومهتابي؟!

بار انسانيت به شانه ي توست،يا از آينده خم شده کمرت؟!

 در وديوار سبز اين خانه،سالها منتظر نشسته،شبي

-بشکافد که عشق سر برسد سايه گستر شود به روي سرت

 اَدخُل عاشقترين نجابت درد!با سعادت ترين زن تاريخ!

کعبه ميعاد گاه خورشيد است با طلوع ستاره ي سحرت

 صبح فردا شروع بندگي است تا خداوند عاشقت باشد

وببخشد به تو بهشتش را،به جهان،عشق،پاره ي جگرت

 مادر استجابت انسان!تو چه کردي که نور مي بارد

-روي قنداقه اي که پيچيده راز هفت آسمان نگاه ترت؟

 تو چه کردي که لايق نوري؟تو چه کردي که مادر عشقي؟

تو چه کردي که سالهاست جهان،متحير نشسته از خبرت؟

 پدرت شير ومادرت مهتاب،وسعت باور تو از عشق است

-راز تلفيق بي بديلي که اسدالله مي شود پسرت

 وخدا خواست عاشقش باشي،وخدا خواست عاشقش باشد

وخدا خواست تا جهاني را بسپارد به دست مختصرت

 

مریم حقیقت

http://www.shereno.com/2102/7803/73030.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح دوم, | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 [اسمش را تو بگو]

**

محکوم به فراموشيند
جنگل
و
کوه
و
دريا
عاشق که باشي
از پشت تمام پنجرهاي دنيا پيداست
چشمهايت را باز کن
دارم قراري را که نداشتيم مينويسم

بي تفاوت کنار من بنشين،بي تفاوت تر از هميشه بخواب
چشمهاي مرا نديده بگير،بگذر از آبي تن مهتاب
توي اين پوچي مکرر محض،بي تو با هرچه هست درگيرم
هستي وفکر مي کنم تنهام،هي تو را رنج مي کشم
بي تاب
بن بست را قدم مي زنم
بي تو
به جايي نميرسد
جاده
سمت من زوزه مي کشد درباد،دست هاي عجيب منتشرت
دست وپا ميزنم که بگريزم،هي فرو مي کشد مرا
مرداب/ ِ
عشقهاي کهنه آزارت مي دهد
ومن
هرچه زيباتر ميشوم
غمگين ترم
در خودم غرق ميشوم/ازتو/ميگريزم/به سمت من/که تويي
خاليم از من وپرم از تو،هي مرا چرخ ميزند گرداب
من عاشقم
حالا چه فرق مي کند
زاينده رود از چشمهايت جاريست
يا
تالاب انزلي را به گند کشيده اي
مرغهاي حريص چشمانت گيج در خود تپيدن بستر
ماهي قلب کوچکم خيس وحشي دردهاي اين تالاب/
فرض کن
توي هميبن سطرها
آتش گرفته اي
وهيچ آبي آرامت نمي کند
داغم از هرچه شعر مي سوزم،داغم از هرچه عشق لبريزم
غزل آتش گرفته جاري کن روي اين لحظه هاي مبهم آب?
خاموشي سهم دستاني است
که نمي نويسند
تورا
بغض پنهان پر ده ها سرشار،تو وآرامش پس از طوفان
من وسيگار رخوت انگيزي که تو را ميکند به من پرتاب


**


از خودم پرت ميشوم/خاليست/وحشي چشمهايت از لذت
بي تفاوت کنار من بنشين،بي تفاوت تر از هميشه ?
بخواب
آسمان يا قفس
فرقي نميکند
پرواز را که جا گذاشته باشي
دلتنگي.


 

 

 مریم حقیقت

ياعلي

http://www.shereno.com/2102/7803/76810.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح دوم, | بازديد : 639

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 ايران
سلام

**
سلام عشق هميشه ،سلام ايرانم
به نام نامي پاکت دوبا ره مي خوانم

به نام نامي پاکت شروع خواهم شد
ودر سياهي اين شب طلوع خواهم شد

دلم غريبه ي اين روزهاي تکراريست
ودلشکسته تر از عشق درتنم جاريست

به فکر رد شدن از مرز سرزمين من است
هجوم وحشي غربت که در کمين من است

صداي زوزه ي دردي غريبه مي آيد
هنوز بوي خدا از کتيبه مي آيد

کدام باد مخالف تورا وزيده شده ست
کجاي نام تو بر شط خون کشيده شده ست

دلم گرفته دلم سر پناه مي خواهد
شب هميشگيم حس ماه مي خواهد

چقدر خسته ام از روزهاي بي روزن
وکوچ ميشوم امشب به نام پاک وطن

به کوچ مي زنم امشب دل نجيبم را
نگاه منتظرم،دست بي نصيبم را

شرع ميشوم از ميرسم تورا هرگز
به لحن خواجه ي شيراز حضرت حافظ

((صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه وبيابان تو داده اي ما را

خمي که ابروي شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

به جان خواجه وحق قديم وعهد درست
که مونس دم صبحم دعاي دولت توست))

پرنده تاب ندارد که روح پرواز است
در بهشت به روي پرنده ها باز است

کبوترانه به پرواز مي رسم به غزل
به شعرهاي صميمي به درد شيخ اجل

((چه جرم رفت که با ما سخن نميگويي
خيانت از طرف ماست يا تو بد خويي

زخاک سعدي شيراز بوي عشق آيد
هزار سال پس ازمرگ او گرش بويي))

وجاي جاي تنت رد عشق واميد است
شکوهمند وسرافراز وسربلند وصبور

هنوز ميرسد از زاگرست نواي غرور
هنوز سر به بلنداي آسمان دارد

هنوز پيکر خورشيد مرده جان دارد
دوباره در دلم آتشفشان تنهائيست

کسي به فکر باغچه به فکر گلها نيست
رسيده ام به تپشهاي وسعت دريا

به شعرهاي دوباره به عاشقانه هاي خدا
به گريه بودن ِ در دستهاي دلتنگي

به درد کهنه ي غربت به لحظه هاي دعا
کسي به سمت تو، از من فرار خواهد کرد

که باز در تو بريزد دوباره هاي مرا
که باز خسته شود روي شانه هاي غزل

وشعر گريه کند تا سپيده ي فردا
کبوترانه ي پرواز را نفس بکشد

در آستانه ي فرياد پر شکوه دنا
دوباره در دلم آتشفشان تنهائيست

کسي به فکر باغچه، به فکر گلها نيست
شکسته باد پري که تو را نفس نکشد

وبي هواي تو پرواز را قفس نکشد
چقدر فاصله تا حس پرزدن دارم

کجاي غربت تلخم غم وطن دارم؟
خدا کند که دوباره پرنده بود شوم

وروي غربت اين خاک زنده رود شوم
که باز در شب خواجو تو را قدم بخورم

وباز حسرت عاشق نمي شوم بخورم
دوباره درد بنوشم که شعله ور بشوي

وحس عاشقيم را هميشه تر بشوي
چقدر خسته ام از روزهاي بي روزن

شروع ميشوم امشب به نام پاک وطن

 

مریم حقیقت
ياعلي


http://www.shereno.com/2102/7803/82240.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح دوم, | بازديد : 175

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


با اخترام به منزوي بزرگ

 (خيال خام پلنگ من به سمت ماه جهيدن بود...)

 

**

چشمي براي اينهمه ديدن نداشتيم

وقتي خيال راست شنيدن نداشتيم

غوغاي عشق بود وغزلپوش مي شديم

تاري براي درد تنيدن نداشتيم

اصلن مهم نبود خيالي که خام بود

اصلن مهم نبود که چيدن نداشتيم

بي توشه راهي سفر زندگي شديم

غافل از اينکه پاي رسيدن نداشتيم

مثل پلنگ زخمي بر قله ها اسير

بال به سمت ماه پريدن نداشتيم

حالا غروب تلخ غزلهاي شاعر است

يعني به غير درد کشيدن نداشتيم

 

مریم حقیقت

ياعلي


http://www.shereno.com/2102/7803/77426.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 124

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

ترانه

کبوترانه1

**
دوباره پر کشيدم سمت حرم
آقاجون سلام منم کبوترم

لحظه ي سبز زيارت اومده
دل من محض جسارت اومده

اومدم بگم آقا عزا دارم
دست مرحم بکشين روي سرم

بي قرارم بي قرارم بي قرار
آقا جون خسته شدم از انتظار

کوچه ها پر شده از صداي باد
چرا امشب صداي پات نمياد؟

چرا امشب...آقا جون دعا کنيد
نکنه دنيا رو بي بابا کنيد

نکنه کوفه خراب شه سرمون
گرگه غارت کنه بال وپرمون

مرغا رو قسم دادم که نزارن
نکنه از سر رات کنار برن

آقا جون قفل در و جواب نکن
ايندفه مسجدو انتخاب نکن

ايندفه مسجدو.....آقا جون نرو
محض دلداري آسمون نرو

آقا جون کبو ترا منتظرن
نکنه که دست خالي بپرن

نکنه پابزاري رو دلامون
سمت مسجد...نکنه...نه آقا جون

ما ديگه طاقت سرما نداريم
تو که خوب مي دوني بابا نداريم

سرمون بلا مي باره پشت هم
بهمون مي گن يتيماي حرم

بهمون مي گن کبوتر پاپتي
خسته ايم از اين روزاي لعنتي

جوجه هامونو اورديم پيشتون
آقا جون تو رو خدا نرو بمون

بزا از دردا برات قصه بگيم
از زمين گردا برات قصه بگيم

دنيا لبريز غم ودرده آقا
دورمون جهنم سرده آقا

ديگه هيچکي پر پرواز نداره
واسه آسمون شدن راز نداره

کوچه خالي شده از صداي پا
پشت هم جون ميدن اينجا يتيما

ديگه هيچکي نون وخرما نداره
آخه دنيا ديگه آقا نداره

دنيا لبريز غم وسياهيه
اين صداي کفتراي چاهيه

وقتي درداي تو رو گوش مي کنيم
غم عالمو فراموش مي کنيم

توي نخلا پيچيده صداي باد
چرا آقا ديگه اينجا نمياد

دور مردم پيچيده حصار درد
اما هيچکي توي چاه گريه نکرد

نکنه آقا از اينجا پرزده؟
نکنه از ما خطايي سر زده؟

پرامون سوخته تو آتيش غمت
نمي شه پر بکشيم تا حرمت

آخه ما طوق طلايي نداريم
يتيميم آقاکه جايي نداريم

داره از ؟آسمونا صدا مياد
صداي خود خود خدا مياد

نکنه پر بکشي نه آقاجون
نري آتيش بزني به جونمون

نکنه...بازم صداي پا مياد
داره باز از آسمون صدا مياد

به خداي کعبه.....آقا پر کشيد
ديگه هيچکي رنگ خورشيد و نديد

 

مریم حقیقت

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html


 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 161

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دوبيتي

***
اگر مولا نمي شد از غم آزاد
نبودش فزت رب الکعبه فرياد

قسم بر فرق زخمي عدالت
خدا صبر وقرار از دست مي داد

***

زمين وآسمان را اشک مي ريخت
کسي هم پاي مولا اشک مي ريخت

علي مرتضي را کشته بودند
خدا از عرش اعلا اشک مي ريخت

***

و کوفه خويش را انکار مي کرد
شياطين را کسي بيدار مي کرد

نه قفل در نه مرغابي.....که آنشب
انيسش را خدا احضار مي کرد

***

زمين غرق تمنا بود آنشب
شب ديدار زهرا بود آنشب

نه اينکه کشت او را ابن ملجم
خدا دلتنگ مولا بود آنشب

***

شب کوفه سياهي جار مي زد
کبوترهاي چاهي دار مي زد

علي ديگر به نخلستان نيامد
خدا تنهائيش را زار مي زد

***

از عمق عشق غيرت مي تراود
زفرق خون عدالت مي تراود

خدايا کوفيان با او چه کردند
هنوز از چاه غربت مي تراود

 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

رباعي


از کوفه صداي آسمان مي آمد
دلتنگترين مرد زمان مي آمد

گويي که دوباره از دل شهر غروب
خورشيد،امير مومنان مي آمد

***
آزاد ورها زجان وتن آمده بود
هنگامه ي سبز پر زدن آمده بود

سوگند به ذات حق خدا را ديدم
آن شب که علي به خواب من آمده بود

***
شام بد ماجرا فرود آمده بود
غم بر دل انبيا فرود آمده بود

آن تيغ که بر فرق تو مي خورد علي
بر سينه ي مصطفا فرود آمده بود


***

 محراب وصداي اشهدي رويايي
شق القمر هميشه ي زيبايي

سر در دل او گريه نمي کرد علي
آنشب دل چاه خون شد از تنهايي

***
برگرد زمين وآسمان غم دارد
تاريخ حهان عدل تو را کم دارد

يک مرد همانند علي نيست ولي
اين کوفه هنوز ابن ملجم دارد

***
در حنجره ها شور صدا را کشتند
آئينه ي رحمت خدا را کشتند

در عرش نداي "ياحبيبي" پيچيد
هيهات علي مرتضي را کشتند

***

شام بد ماجرا فرود آمده بود
غم بر دل انبيا فرود آمده بود

آن تيغ که بر فرق تو مي خورد علي
بر سينه ي مصطفا فرود آمده بود

 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 228

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

مثنوي


313
سيصد و سيزده نفر تنها، سيصد و سيزده دل غمگين
در خودش هي مچاله اش ميکرد:

زندگي درد داره....همين
هي سرش را به مرگ مي کوبيد، هي دلش را به زندگي مي داد

دست وپا مي زد از خودش برود،مثل بالي رها شود درباد
درد اما گلوي دينش را با فشاري عميق مي بريد

تا وضو مي گرفت دستانش، غم نان توي شعر مي پيچيد
با خودش جنگ فلسفي مي کرد،داد ميزد کجاست عدل علي؟

من چرا بايد عاشقش باشم؟نان وخرما به من ندانده...:ولي..

...
پلکهايش عجيب سنگين شد،چشمهايش به خواب مي رفتند
دردهاي نگفته اش انگار،توي دستانش آب مي رفتند!

در چوبي،حياط خاکي،چاه،آب ودستاس ويک تنور سرد
چشم واکرد وديد آنجا بود،داشت تمرين زندگي ميکرد!

دو سه تا بچه ،باز دور وبرش،مثل تنهايي خودش غمگين
شوهرش رفته بود برگردد،با سپاه شکسته ي صفين
:
[مامان از بس گرسنه ام چشمام همه جا رو سياه ميبينه
روز‌ْشب،آب کوزه رُدريا،خورشيد مُثل ماه ميبينه]

مثل هرشب شکست توي خودش وبه ماه وستاره نفرين کرد
به طلوع هميشه ي خورشيد به عدالت دوباره نفرين کرد

...
درُ واکن ____________پسر غريبه رسيد

باز شد در وعطر حق پيچيد ،مثل هرشب دوباره غمگين بود
کفشهايي که وسعت دريا روي دوشش عجيب سنگين بود

گرمي دستهاي سرشارش،به اجاق گرسنه نان مي داد
به کوير نگاه خسته دلان وسعت سبز آسمان مي داد

مثل ابر بهار مي باريد
:از علي بگذريد
لرزيدند
:زن تو ميداني او خود مولاست؟
مثل ابر بهار باريدند
..
پلکهايش گشوده شد از هم وصداي اذان وزيد از شهر
سيصد وسيزده دل روشن صبح آدينه مي چکيد از شهر


 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 231

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

بر قله ها

**

 


چشمي براي اينهمه ديدن نداشتيم
وقتي خيال راست شنيدن نداشتيم

غوغاي عشق بود وغزلپوش مي شديم
تاري براي درد تنيدن نداشتيم

اصلن مهم نبود خيالي که خام بود
اصلن مهم نبود که چيدن نداشتيم

بي توشه راهي سفر زندگي شديم
غافل از اينکه پاي رسيدن نداشتيم

مثل پلنگ زخمي بر قله ها اسير
بال به سمت ماه پريدن نداشتيم

مولا غروب تلخ غزلهاي شاعر است
يعني به غير درد کشيدن نداشتيم

 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 87

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |


سبز ِ باور

**


يک شعر سبز توي سرم راه مي رود
وقتي که عشق دور وبرم راه مي رود

در خاطرات کودکيم پرسه مي زند
دردي که باز تا پدرم راه مي رود

در من هزار سال به طوفان نشسته است
بغضي که توي چشم ترم راه مي رود

دل ميله هاي سرد قفس راشکسته است
پرواز روي بال وپرم راه مي رود

امشب کبوتر غزلي تشنه ام که باز
تا مشکهاي سبز حرم راه مي رود

آتش،گلوله،خون،همه ي سرزمين من
در دستهاي شعله ورم راه مي رود

گرگي به مرگ باور من فکر مي کند
يک شعر سبز توي سرم راه مي رود

 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 138