تبلیغات اینترنتیclose
آفتاب پنهاني:: دعايي است که هر روز مي خواني( مریم حقیقت)
پیچک ( مریم حقیقت)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 



"آفتاب پنهاني"

**

صبح


دعايي است که هر روز مي خواني

آميني که مستجاب نمي شود اين قوم شب زده را

که براي آمدنت لحظه شماري ميکنند بدون

 آنکه دليلش را در اعماق دلهايشان نفس بکشند.

ترديد بين تو واينهمه روزمره گي،

جاده هاي نبودنت را به درازا مي کشد

تا خميده قامتان طفلي انتظارشان را مويه کنند.


ظهر


زمين عطشان ِ لبهايي است
که هنوز از پي سالها نور مي تراوند
وبه خورشيد اقتدا کرده اند.

رودها
هنوز جانب دستهايي هلهله مي جوشند
که لب تشنگي را وفاداري آموخت وبرادري را ادب.

آينه ها تکثير مي شوند
در رويش روشن ِ تکه هايي که از بهشت ِ تن ِ آفتاب به ارث برده اند

وحنجره ها را داغي سه شعبه مي سوزاند
که بادهاي سراسيمه عطر گيسويش سه ساله را کل مي کشند
تا مادران جهان تو را رود رود گريه سر دهند.


عصرها


هر سنگي را که برداري زمين بوي خون مي گيرد
که زمان را فراموشي سم ِ اسبان وگلاب گيري لاله ها ميسر نيست.

هنوز از پي سالها
فرياد زني به گوش مي رسد
که رسول خورشيد است وکاروان سالار ِ شقايق ها

وسجاده ها،
تلخي تبي را زمزمه مي کنند
که زنجير بر زخمش خون گريست تا چله نشيني عشق از خم چهارم بتراود

هيچکس اسارت را تا اين اندازه در وضو وعشق وستاره تکثير نکرده

که آسمان با هر زباني سجده کند دلتنگ است.

تا جهان زمانش را به وقت ظهور تو تنظيم کند.

 

غروب

 


تاريخ به جمعه نمي رسد که برگي از تقويم غائب است
سالهاست جمعه که نمي شود! غروب از فراز هيچ منظره اي زيبا نيست

وبادها عطر پيراهني را تازه مي کنند
که قصد آمدن ندارد

تا چشمهاي کنعاني دنيا نيامدنت را سفيد تر گريه کند
وزوزه ي گرگها استخوانهاي برادريمان را عميق تر بلرزاند.

تا چشمهاي جهانيان ندبه را به اشک بشويد
وانتظار را به خون گريه کند.

و ماه پنج انگشتش را از روي حضورت بردارد
که بشر تشنه ي يک آينه توست.

شب ها

غروب بي تو آنقدر کش مي آيد که استخوانهاي

 مظلوميتمان فرياد رس مي طلبد
در انتظار بانگ جرسي که از کعبه سر مي دهي.

بيداري شبهاي انتظارمان را عطر ياس سرشار مي کند.
چه بهشت روشني از گلوي ابرها مي بارد

که بعد از دريا تنها تو مي داني ضريح بي نشانش را
مهتاب که بريزد

نسيم شانه مي زند پريشاني گيسويت را
که رستاخيز زمين نزديک تر شود.

مرا به سياهي شب ها چه کار
که هيچ ظلمتي

ذره اي از قامت آفتابيت نخواهد کاست.
قسم به نام روشن خورشيد

وقتي که خيبر را به تحير وا داشت
وبه فرق شق القمر شده ي عشق

وقتي به فزت ربي متوسل شد
از راهي که تو در کوله داري باز نخواهم گشت

حتي اگر تمام جاده ها گام هاي مسافرت را فراموش کنند
که هر وقت تو به آينه بنگري صبح مي شود


مريم حقيقت


http://www.shereno.com/2102/7746/79634.html

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح چهارم, | بازديد : 187