تبلیغات اینترنتیclose
سيصد و سيزده نفر تنها، ( مریم حقیقت)
پیچک ( مریم حقیقت)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

مثنوي


313
سيصد و سيزده نفر تنها، سيصد و سيزده دل غمگين
در خودش هي مچاله اش ميکرد:

زندگي درد داره....همين
هي سرش را به مرگ مي کوبيد، هي دلش را به زندگي مي داد

دست وپا مي زد از خودش برود،مثل بالي رها شود درباد
درد اما گلوي دينش را با فشاري عميق مي بريد

تا وضو مي گرفت دستانش، غم نان توي شعر مي پيچيد
با خودش جنگ فلسفي مي کرد،داد ميزد کجاست عدل علي؟

من چرا بايد عاشقش باشم؟نان وخرما به من ندانده...:ولي..

...
پلکهايش عجيب سنگين شد،چشمهايش به خواب مي رفتند
دردهاي نگفته اش انگار،توي دستانش آب مي رفتند!

در چوبي،حياط خاکي،چاه،آب ودستاس ويک تنور سرد
چشم واکرد وديد آنجا بود،داشت تمرين زندگي ميکرد!

دو سه تا بچه ،باز دور وبرش،مثل تنهايي خودش غمگين
شوهرش رفته بود برگردد،با سپاه شکسته ي صفين
:
[مامان از بس گرسنه ام چشمام همه جا رو سياه ميبينه
روز‌ْشب،آب کوزه رُدريا،خورشيد مُثل ماه ميبينه]

مثل هرشب شکست توي خودش وبه ماه وستاره نفرين کرد
به طلوع هميشه ي خورشيد به عدالت دوباره نفرين کرد

...
درُ واکن ____________پسر غريبه رسيد

باز شد در وعطر حق پيچيد ،مثل هرشب دوباره غمگين بود
کفشهايي که وسعت دريا روي دوشش عجيب سنگين بود

گرمي دستهاي سرشارش،به اجاق گرسنه نان مي داد
به کوير نگاه خسته دلان وسعت سبز آسمان مي داد

مثل ابر بهار مي باريد
:از علي بگذريد
لرزيدند
:زن تو ميداني او خود مولاست؟
مثل ابر بهار باريدند
..
پلکهايش گشوده شد از هم وصداي اذان وزيد از شهر
سيصد وسيزده دل روشن صبح آدينه مي چکيد از شهر


 

مریم حقیقت

 

http://www.shereno.com/2102/7803/72372.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : مریم حقیقت ، صبح اول, | بازديد : 231